۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

کاسه و سرباز و داغ و آش با جاش


گفتم ولشون کن . بوق نزن . برو . گفت آخه ببین چطوری رد می شن . انگار نه انگار که اینجا خیابان تشریف دارد . یلّلی تلّلی می کنند . رنگ صورتش بر افروخته بود . می خواست توقف کند و سراغشان برود . دستش را گرفتم : بی خیال بابا . کجا می ری ؟ مگه نمی بینی لباس فرم دارن . چپ چپ نگاهم کرد : دارند که دارند . باید اعتراض کنم و قانون را یادآور بشوم یا نه ؟ وانگهی ، آنها سربازند . خواست پیاده شود که پیراهن اش را گرفتم : دِ همین دیگه ! اینها سرباز اداره ی زندان ها تشریف دارند . شل شد و نشست : خب که چی ؟ گفتم روشنش کن تا بهت بگم که چی : سربازباتوم داره .باتوم هم قدرت می یاره . قدرت هم که می دونی چی داره . جنابعالی هم که سابقه داری . این دفعه زبانم لال داخل شوید و با این ها هم که سر و کله زده باشی اسمت می ره تو لیست. بعدشم که می دونی چی می شه .آینه یِ بغل را تنظیم کردو گفت : راست می گی ها . ندیدی چطور باتوم به دست کاسه ی داغ تر از آش شده بودند . . . و راه افتاد .
راستی ! شما می دانید چرا کاسه ، داغ تراز آش می شود ؟! واصولن کاسه داغ تر می شود یا آش یا هر دوبا جاش ؟

۳ نظر:

کیمیا گفت...

حالا کی کاسه بود,کی آش؟معلو نبود چیکار کرده بودن اون کاسه ها یا آشها؟یاد یه جمله ای توی یه وبلاگ خونده بودم افتادم:
"اگر نویسنده ی این پاراگراف چیزی فهمید شما هم لابد خواهید فهمید"

rahgozar گفت...

امان از افراط گرایان تندرو که کاسه داغتر از آش می شوند و یا دايه مهربان تراز مادر و اين کاسه های داغ تر از آش سال هاست که اندیشه امام را زیرپا گذاشته اند.

سبز باشی و همیشه داغ

rahgozar گفت...

درضمن فراموش کردم بابت عکس زیبا و به جائی که انتخاب کردید تشکر کنم واقعن با یادداشت همخونی
داشت .

سبز بمانی عزیز!